آشویتس-بیرکه ناو اردوگاه کار اجباری بود که توسط آلکان نازی در لهستان بنا شد. قاتل ها، دزدها، خلافکاران سیاسی و یهودیان از جمله زندانیان این اردوگاه بودنند که هر روز 8 کیلومتر را طی میکردنند تا از آشویتس به بیرکه ناو بروند. کار هایی مثل بازسازی اردوگاه، کندن زمین برای عبور لوله های آب، ساخت ریل قطاری که زندانی ها را با آن بین اردوگاه ها جا به جا میکردنند و…
در اوایل یهودی ها باید از هر خانواده یک نفر را به انتخاب خود به اردوگاه های کار اجباری میفرستادنند اما بعد ها که هیتلر تصمیم به نابودیه نسل یهودیان گرفته بود همه ی آنها از هر سن و جنسیتی دستگیر و به اردوگاه ها برده میشدنند.زندانیان برای رسیدن به اردوگاه گاهی تا چند روز داخل واگن قطار هایی که برای حمل حیوانات بودنند می ایستادنند. پس از ورودشان به اردوگاه وسایل آنها مصادره و جزو اموال آلمان نازی به حساب میامد.
بعد از آن زندانیان را رو به روی افسران اس اس(افسران ارتش نازی) به صف میکردنند و افسران به حرکت دست خود به سمت چپ یا راست آینده ی آنها را مشخص میکردنند، آینده ای که هیچ کس از آن خبر نداشت.

زندانی هایی که به سمت راست راهنمایی میشدنند لباس های خود را با لباس زندان عوض میکردنند و سپس موهایشان را از ته میتراشیدنند و یک شماره روی دست آنها تتو میکردنند که از آن به بعد هویت آن ها را تشکیل میداد. این اتفاق برای مرد و زن و پیر و بچه می افتاد. سپس زندانی هارا برای کار اجباری به مکان های مختلف میفرستادنند.

به زندانی هایی را که در کار ها به افسران اس اس کمک میکردنند ساندر کوماندو میگفتنند که اکثرا از بین قاتل ها و خلافکار ها انتخاب میشدنند که تند خود تر هستند. همچنین ساندر کماندو ها از امکانات بیشتری برخوردار بودنند مثل تخت جدا، پتو و بالشت و حتی سهمیه غذا ی بیشتر، در حالی که بقیه زندانی ها در روز فقط دو وعده غذا داشتند که متشکل از یک لیوان سوپ رقیق بود که در بعضی از مواقع انقدر حجم کاری آنها زیاد بود که به موقع به شام هم نمیرسیدنند.

حجم زندانی ها هر روز زیاد تر میشد، تعداد زیادی از آنها به خاطر گرسنگی، بی خوابی و یا بیماری هایی مثل تیفوس کشته میشدنند و کندن گور های دسته جمعی و حمل مرده ها به آنجا زمان بر و سخت بود. باید برای اجساد فکر دیگری میکردنند.
اینجا بود که شروع به ساختن وحشتناک ترین سازه ی بشر کردنند. کوره های آدم سوزی!

کسانی که به هر دلیلی نمیتوانستند کار کنند به کوره ها برده میشدنند، هدف فقط و فقط از بین بردن نسل یهود برد و تفاوتی میان زن و مرد و کودک و پیر نبود.
همه ی زندانی هایی که برای رفتن به کوره ها انتخاب شده بودنند توسط وعده ی باطل حمام کردن فریب میخوردنند و لباس هایشان را در میاوردنند و با یک قالب کوچک صابون به داخل اتاق های گاز میرفتنند اما به جای آب گاز های سمی بود که بر سرشان میریخت. بعضی از افسران میگویند هیچ وقت صدای فریاد کسایی که در حال حفه شدن بودنند را از یاد نمیبرند.
بعد از آن ساندر کوماندو ها اجساد را به سمت کوره ها میبردنند و در این راه چند نفر بودنند که موی زندانی ها را کوتاه و میکردنند و دندان های زندانی هارا میکشیدنند و سپس اجساد را روی هم ریخته میسوزاندنند.
شایعه وحشتناک آن دوران این بود که با پیه و چربی مرده ها صابون درست میکردنند اما این موضوع هیچ وقت ثابت نشد.

رودولف هوس که از مه 1940 تا نوامبر 1943 فرمانده ی آشویتس بود باعث انهدام 2.5 ملیون نفر شد اما همچنان در دادگاه معتقد بود که کار اشتباهی نکرده است و فقط مسئولیتی که به او سپرده اند را انجام داده است.
رودولف با پدر بسیار سختگیر و مذهبی بزرگ شده بود که از رودولف میخواست کشیش شود، اما رودولف بعد از مرگ پدرش با وجود سن کم به جبهه رفت و برای اولین بار احساس کرد به جایی تعلق دارد. در آن زمان اصطلاح آلمانیه خوب برای افرادی که از هیچ کاری برای پیشرفت آلمان نمیترسیدنند. رودولف به معنای واقعی کلمه یک آلمانی خوب بود.

البته در آن زمان اشخاص دیگری هم بودنند که کار های وحشتناکی مثل رودولف انجام میدادنند، مانند جوزف مِنگله، پزشک و افسر اس اس که در آشویتس به فرشته ی مرگ معروف بود و آزمایش های وحشتناک متعددی روی زندانیان انجام داد. مثل تزریق ماده ی شیمیایی به چشم بچه های برای برسی تغیر رنگ عنبیه، قطع عضو های مختلف یا دوختن دوقلو ها به هم. مِنگله 21 ماه پزشک ارشد آشویتس بود و جنایاتی از این قبیل انجام میداد.

ارتش شوروی (روسیه جدید) که باعث شکست نهایی نازی ها شد در 27 ژانویه 1945 زندانیان آشویتس را آزاد کرد اما هرکسی که توانستهبود از آنجا زنده بیرون بیاید هرگز اتفاقاتی که داخل آشویتس افتاد را فراموش نکردنند و مسیر زندگی آنها به کل عوض شد.

اگر به وقایع جنگ جهانی دوم و آشویتس علاقه مند هستید رسانه های زیر را به شما پیشنهاد میکنم

کتاب “خالکوب آشویتس” داستانی واقعی و تکان دهنده از عشق در دل جهنم است.در روزگاری که تمید رنگ باخته بود، مردی جوان در قلب آشوتس، با دختری رو به رو شد که بهشت را برایش معنا کرد.این رمان،روایتگر شجاعت،بقا و عشقی است که حتی در تاریک ترین برهه ی تاریخ، شعله ور باقی ماند.
سریال خالکوب آشویتس با اغتباس از کتاب آن از هدر موریس برای دوست داران فیلم و سریال پیشنهاد میشود
«مرگ کسب و کار من است»؛ در دل آشوب جنگ جهانی دوم، رودلف لانگ، مردی که رؤیای ساختن امپراتوری خود را در سر می‌پروراند، در مسیری پر فراز و نشیب قدم می‌گذارد. روبر مرل با قلمی گیرا، داستانی نفس‌گیر از جاه‌طلبی، قدرت و تباهی را روایت می‌کند که در آن، مرز بین موفقیت و سقوط، به باریکی یک تار مو است. آیا لانگ می‌تواند بر طوفان جنگ پیروز شود یا خود قربانی کسب و کار مرگبارش خواهد شد؟

Click to rate this post!
[Total: 1 Average: 5]
آشویتس، اردوگاه مرگ

One thought on “آشویتس، اردوگاه مرگ

  • آوریل 29, 2026 at 11:31 ب.ظ
    Permalink

    تاریخ، نه میشود به آن نه گفت و نه میشود آن را پذیرفت
    مقاله ی زیبایی بود.لذت بردم
    حتما کتاب هایی که معرفی کردین رو مطالعه میکنم.

    Reply

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *